تو دوران نومزدنگمون با توجه به اينكه من بوشهر بودم و حاج خانوم تهران تشريف داشتند و گاه گداري دوري و نا رفيقي دنيا (!) بهم فشار مي آورد ، بهترين تسكين و آرامش بخشم ، آهنگ (( سلطان قلب ها )) بود يادش بخير ...
(( اكنون اگر از تو دورم به هر جا به هر جا ، بر يار ديگر نبندم دلم را دلم را ، اي يار زيبا ))
چقد زود گذشت . اون موقعا هر چي حقوق مي گرفتم ، فرتي ميرفتم بليط ميگرفتم و سوار هواپيما ميشدم و مي رفتم تهران . دست حاج خانوم رو مي گرفتيم ميرفتيم رستوران ، پارك ساعي ، كافي شاپ ديدنيها ، سينما استقلال ، كوچه پس كوچه هاي وليعصر و قدم زدن هاي طولاني زير بارون و برف ، دربند ، آب انار محمد و ... كسي هم نبود كه فرداش راپورتمون رو به خونواده بده كه اي واي پسرت با يه دختري بود واي واي نعوذبالله دست هم گرفته بودن و كافي شاپ مي خوردن
عشقمون پاك بود و بي ريا ... هنوز كه هنوزه نامه هاي قديمي كه براي همديگه مي نوشتيم رو كه مي خونم برام تازگي داره . خوبه كه عشقمون كهنه نشده ...
خوب دوستان ! هدف از داستان هوق آور و حال بهم زن بالا ، اين بود كه بگم امشب سالگرد عروسي من و حاج خانومه . تالار ساقدوش - هروي - تهران ! ... يه سبد گل رز به ياد اولين روز آشناييمون تقديم به حاج خانوم مهربون و با معرفتم . ايشالله هميشه شاد و سر زنده باشه و هواي شوهرش هم داشته باشه !! ( خوب مي بينم كه رسماً كيبورد كامپيوترتون رو سبز رنگ كردم واقعاً شرمنده ام )

خدايا تموم دل هاي عاشق رو به هم برسون ...