جستجو در وبلاگ:

روزنوشت هاي حاج عماد

6

۱۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۷:۲۸

● لينک‌های روزانه بايگانی
بلاگ اسپورتس ، وبلاگي صرفاً ورزشي
بيانيه سايت هواداران پرسپوليس
شماره هشتم نشريه ارتش سرخ منتشر شد
مقاله حاجيت در مورد بوشهر !
ويژه نامه نوروزي 7 سنگ منتشر شد

وبلاگر هاي رفيق رفقا
◊امين دشتي
ابوذر صغيري
گندمين
ناکو
فرزاد دشتي
امين
حسين زيارتي
افشين
ابرام شاطر !
آقا اسماعيل
پويا دريادل
مهستا
شکوفه ياس
پريا حميدي
رويو از بلاد کفار !
فرخ
ابريمو فرام دير سيتي
حسين فخرايي
آسمان کبود
مرمر
نازي
فريد يوسفي
علي هوشمند
بابک شاکر
اشک و لبخند
تل عاشقون
انيس
در جدال با خاموشي
زلال پرست
◊ شبگرد تنها
دختر گل
صدف دريا


بقيه رفقا
گندمزار
◊ ياشا آنلاين
◊ حاج اسير
◊ نصرالله سکرتر
◊ هدي
◊ نويد خادم
◊ لات جوانمرد
◊ حديث دل بردگي
◊ سعيد ملواني
◊ اسي اونلي رد
◊ بهزاد بيگلربگيان
◊ آيدين
◊ ممد کيسه

● لينک‌های ورودی

آمار بازديدکنندگان
امروز: ۲۲ بازديد
ديروز: ۶۷ بازديد
اين ماه: ۱۰۹۷ بازديد
از ابتدا: ۷۳۷۴۸۱ بازديد

۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
کعبه ... . عمومي

دلتنگم ...

چه بد که قدرش را آنطور که بايد ندانستم !

 

نظرات (۱۵) ساعت ۲۰:۰۹ لينک
۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
راشون ندادن آسيا ! ... سفرنامه قسمت سوم . ورزشي

رسيديم تهران ... هوا کماکان سرد بود ، کوه ها پر برف و خيابان ها خلوت . من بودم و امين و بقيه اراذل اوباش و دربند و  سرما و تگرگ و جوجه کباب و چاي و قليون و دستشويي و کلاه خيس شده يکي از اراذل اوباش و لواشک کثيف و پارک جمشيديه و ۷۰۰ تا پله تا رسيدن به قله کوه و سرما و يخبندان و برف و آش رشته و شربت آلبالو و خرما و کيک و چاي و عکس دسته جمعي با ترکمن تارزن ( ! ) و رسيدن به کوچه هاي خيس فرمانيه ...

استاديوم جايگاه ويژه ؟ نبود ؟! ...
صبح روز بعد با همون اراذل اوباش مذکور راهي استاديوم شديم براي بازي پرسپوليس - استقلال ... من و امين و ابريمو دراز و ممدوووه دائم الگرم و ايمان کچل  ... يه بنده خدايي هم قرار بود بياد اصلاً اصولاً بنده 90 درصد به نيت اين شخص شخيص پاي به استاديوم گداشتم ، ولي نميدونم به چه دليل تشريف نياوردن ! خدا داند ...
2 تا بيليط جايگاه رو دستمون باد کرده بود . ايمان رفت که بازار سياه رو استاد کنه ولي از بد شانسي زياد ، اون روز استقبال هميشگي از بازي دربي نشده بود و مجبور شدن بچه ها که همون 2 هزار تومن رو بفروشن بره .
وارد استاديوم شديم . خوب اصولاً بروبکس جايگاه ويژه هم همه پرپسوليسي بودن و اين خوب بود ! تا وارد شديم با اين شعار مواجه شديم : ادعا داريد شما قهرمانيد تو آسيا ( 2 بار ! ) ، پس چرا راتون ندادن آسيا ؟! ... اينم فيلمش
از اين لحظه به بعد جو استاديومي شد . ما هم جو گير ...
* راشون ندادن آسيا ، چه چيز بدي خوردن آبيا !! ... همه شعارا +18 سال بود . شعوري تو شعارا ديده نميشد . به خاطر همين موضوع بود که من هيچ گونه همراهي اي با تيفوسيا نکردم امين شاهده !

آقا بعد از اينکه گلومون پکيد ، يي هووو ديديم چن تا آمپلي فاير خدا واتي گذاشتن جلو ما و اين آغازي بود بر تبديل شدن استاديم آزادي ، به رقاص خونه آزادي ! ... آهنگاي کردي بندري ، دامبولي و انواع و اقسام آهنگا رو گذاشتن و ملت بي جنبه هم با حرکات موزون ، جواب ميدادن و بقيه ملت هم دو هزار تومني شاباش ميدادن و خلاصه جاتون خالي استاديوم رو گند برداشت ! ... اينم فيلمش

دو تا تيم وارد شدن و سر و صدا ها اوج گرفت . يکي يکي بازيکنا رو تشويق ميکرديم . کعبي بيشتر از همه ... يه عده از پرسپوليسيا انصاريانو تشويق ميکردن ، يه عده هم فحش نثارش مي کردن ولي خوب اين دو دستگي مقطعي بود و دوباره اتحاد پرسپوليسيا شکل گرفت ...

نکته ي جالب اين بود که وسط اون همه هياهو و سر و صداهاي وحشتناک استاديوم آزادي و جو قبل از بازي ، ايمان گرفت خوابيد !

نکته ي ديگر اينکه بنده از اون جايي که استرس فوق العاده اي داشتم ، قبل از بازي 3 تا ساندويچ که توسط مامان امين تدارک ديده شده بود ، خوردم

يه نکته ي ديگه اينکه تو کل بازي آقاي ممد خان هييييييييچ گونه سر و  صدايي و هيجاني از خودش بروز نداد که نداد ...  انگار اومده بود کنسرت موسيقي سنتي !! آخرشم نفهميديم پرسپوليسي بود يا استقلالي ؟ آدم به هر حال بي طرف هم باشه ، يه تکوني به خودش ميده !

پرسپوليسي ها طبق معمول جمعيتشون بيشتر از استقلالي ها بود و خوب بالطبع شعارا با هيجان بيشتر و قدرت بيشتري تو فضاي استاديوم آزادي طنين افکن ميشدن !

بازي مساوي شد ولي همه ديدن استقلال جز اوت دستي هاي عليزاده هيچ فرصت ديگه اي نداشت . هموني که فردوسي پور گفت ! استقلال اين فصل بيش از اندازه شانس آورد ...
بعد از بازي هم به دليل تعلل بيش از حد ، به هيچ ميني بوس ، اتوبوس و تاکسي اي دسترسي پيدا نکرديم ، در نتيجه مثل بدبختا نزديک به 10 کيلومتر رو پياده روي کرديم در حالي که هر 20 متر به ماشينايي که رد ميشدن التماس ميکرديم که ما رو سوار ميکردن ولي ... خلاصه بعد از 10 کيلومتر رسيديم به يه آبادي ! يه ماشين گرفتيم و رفتيم خونه ... شب سردي بود

پايان قسمت سوم سفرنامه !

پ ن ۱ : ماشين دار شدم . پرايد نقره اي ... اميدوارم از اين به بعد حداقل رانندگي خرکيم رو تعديل ببخشم !
پ ن ۲ : مدير محبوب ما ، حسن انصاريفرد !
پ ن ۳ : بعضيا چن وقتيه بدجور تو لک هستن ! احتمالاً دوباره عاشق شده !! ( صداي فحش شخص مربوطه رو الان دارم مي شنوم !! )

 

نظرات (۱۴) ساعت ۱۴:۴۷ لينک
۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
دندون ! . عمومي

آخخخخ دندونم

نظرات (۶) ساعت ۲۱:۳۳ لينک
۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
مدير محبوب ما ، حسن انصاريفرد .

* خوب به سلامتي و به لطف يزدان و دعاي خير بچه ها  آبله مرغون ما هم به سر آمد . امروز صبح هم يه کله پاچه مشتي زديم سلامتي اتمام اين بيماري بي پدر ... عجب دوراني بودا ! به قول جناب پدر زن ( دامت کراماته پا بر جا ) ، رفتيم قاطي مرغا ، آبله مرغون گرفتيم !

* خوب تا دقايقي ديگر بازي پرسپوليس - ملوان شروع ميشه . کار به نتيجه ندارم ، نکته مهم حضور تماشاچيا و حمايتشون از حاج حسن انصاريفرده . ايشالله هوادارا امروز انقدر از حاج حسن حمايت کنن که ناگزير استعفاشو پس بگيره و برگرده به پرسپوليس و همچنين اعضاي جديد هيات مديره هم مجبور به استعفا بشن . روبرو آماده باش :

مدير محبوب ما ، حسن انصاريفرد !

* روز معلم هم تبريک ميگم . به مادر عزيزم که امسال ديگه آخرين سال تدريسشه و بعدش بازنشسته ميشه ، به عمه عزيزم که مديريت مدرسه فدک رو بر عهده داره و به ديگر اقوام و دوستان نزديکي که يه عمر تو آموزش و پرورش خدمت کردن . خدا قوت و خسته نباشيد ...

 

نظرات (۷) ساعت ۱۴:۲۶ لينک
۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
دنيا و اينهمه زيبايي . عمومي

 خيابان عوض شده بود . نوازنده ي نابينا در پياده رو بهتر از هميشه ساکسيفون مي زد . نئون ها در ويترين مغازه ها ديگر کسالت بار نبودند و ...
مرد فکر کرد راه خانه اش را اشتباه آمده است وگرنه در عرض چند ساعت ، خيابان نمي توانست اين قدر تغيير کند . نگاهي به تابلوي خيابان انداخت . اما ديد اسم خيابان همان است که بود . به فکر فرو رفت ... دنيا و اينهمه زيبايي ! باورش نميشد .
مرد عاشق شده بود و نمي دانست

 برگرفته از کتاب فرشته ها

 

نظرات (۶) ساعت ۱۵:۵۲ لينک
۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
فتوبلاگ .

از  سفرنامه هاي  شماره يک و دو عکساي جالبي دارم که يه چن تاشو اينجا ميزارم تا ايشالله عکساي مربوط به سفرنامه شماره 3 هم بياد و اينجا علمشون کنم .
زير هر عکس توضيحاتشو ميدم ، روي عکسا هم اگر کليک کنيد ، بزرگترشو خوهيد ديد :

پل مشهور ورسک ... پلي که راه آهن سراسري از روش رد ميشه . قدمت راه آهنه مربوط به سال 1305 خورشيديه ، قدمت پل رو دقيقاً نميدونم . روبروي پل هم قهوه خونه ي ورسکه . صبحونه رو اونجا خورديم خيلي مشتي بود جاتون خالي ! فکر ميکنم اين منطقه ورسک 30 کيلومتري قائم شهر باشه .

اينم که ادامه همون سريال (( هنر نزد حاج خانوم است و بس )) مي باشد !

اين عکس هيچ ربطي به شقيقه نداره ! عکس دسته جمعي بروبکس خانه وبلاگ نويسان در کنار خانه سالمندان بوشهر ، قبل از عيد .
از راست :  خودم ،  حسينو ،  مجتبي ،  پويا تپله ، سعيد نوذري ،  نا شناس ( ! ) ، افشين

پ ن : الان تلويزيون داره بازي منچستر يونايتد با آ ث ميلان رو مستقيم پخش ميکنه . حاج خانوم  ما هر دو تا تيم رو به يه اندازه دوست داره . مثلاً هر وقت منچستر صاحب موقعيت ميشه فرياد ميزنه : برو برو گل بزن !  هر وقت هم ميلان حمله ميکنه ، باز اون عبارت رو برا ميلان تکرار ميکنه !!

 پ ن ۲ : دلم نميخواد منچستر از اين ايتاليايي هاي تيتيش مامانم اينايي ببازه ... فرزادمون که خيلي تو کفه بنده خدا ...

 

نظرات (۸) ساعت ۲۲:۴۳ لينک
۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
همصداي خوبم ! . عمومي

گوگوش گوش گوش ميکنم ... حالم از ديروز کمي بهتره ...

همصداي خوبم ، بخون تا بخونم
عمر من تو هستي بمون تا بمونم
يه جا ابره آسمون يه جا پر از ستاره
يه جا آفتابيه آسمون يه جا مي باره

بي تو اما همه جا ابري و غم گرفته است
ابر آسمون يه قطره بارونم نداره
تو اگه باشي ، آسمون صافه ،
 غصه ها پشت کوه قافه

با تو من بهارم ، بي تو شوره زارم
وقتي هستي خوبم ، وقتي نيستي بي تو ، يه قاب شکسته ي آبله مرغوني دون دون زشت بد حال عصبي کنج اتاق پشت کامپيوترم !!!

 پ ن : مژده به هواداران گرامي ! به علت بيکار بودن در روز هاي اخير و خانه نشين شدن ، اين مکان هر روز به روز مي شود ! منتظر مطلب بعدي باشيد . در زمن ! ادامه سفرنامه منوط به اينه بعضيا عکساي ما رو از گرو لپ تاپشون در بيارن . ظاهراً لپ تاپ همون بعضيا افتاده دست يه نفر خوش قول تر از من پس نتيجه ميگيريم سفرنامه فعلاً ماليده

نظرات (۹) ساعت ۱۸:۳۳ لينک
۰۹ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
.

آخه مرغ چي بود که من  آبله اش روگرفتم ! بله آبله مرغون ... اگه بفهمم کدوم نامردي حامل آبله مرغون بود و با من دست داد ، روزگارشو سياه ميکنم !!
روز به روز و لحظه به لحظه بر تعداد جوش هاي منتسب به بيماري مخوف آبله مرغون ، در بدن اين حقير اضافه مي شود و من کلافه تر و بي طاقت تر از هميشه ميشم . بدنم ميسوزه . ميگن تو اين سن و سال آبله مرغون بگيري ، خيلي بدتر و خفن تر از زمان بچگيه . اينو با تمام وجود دارم درک ميکنم !
بيچاره حاج خانوم ! پرخاشگري ها و ديوونه بازي ها و هذيون هاي منو تحمل ميکنه . ممنون حاج خانوم ...
زنگ نزنين که فحش ميخورين ! من حال و روز قشنگم  رو لحظه به لحظه تو اين وبلاگ شرح خواهم داد ! حساب محساب ندارم باي

ساعت ۱۲:۲۲ لينک
<< صفحه بعدی صفحه قبلی >>
● موضوعات
ورزشي
عمومي

بايگانی
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
خرداد ۱۳۸۴
ارديبهشت ۱۳۸۴
فروردين ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۲

برو به تاريخ:



صفحات
۱

زندگي نامه

عماد دشتي ... کارمند شرکت خليج هميشه فارس آنلاين همين !

 

ارتباط
برای تماس با نويسنده:

نام:

ايميل
وب‌سايت:
موضوع:
متن نامه:
© Copyright weblog 2003