رسيديم تهران ... هوا کماکان سرد بود ، کوه ها پر برف و خيابان ها خلوت . من بودم و امين و بقيه اراذل اوباش و دربند و سرما و تگرگ و جوجه کباب و چاي و قليون و دستشويي و کلاه خيس شده يکي از اراذل اوباش و لواشک کثيف و پارک جمشيديه و ۷۰۰ تا پله تا رسيدن به قله کوه و سرما و يخبندان و برف و آش رشته و شربت آلبالو و خرما و کيک و چاي و عکس دسته جمعي با ترکمن تارزن ( ! ) و رسيدن به کوچه هاي خيس فرمانيه ...
استاديوم جايگاه ويژه ؟ نبود ؟! ...
صبح روز بعد با همون اراذل اوباش مذکور راهي استاديوم شديم براي بازي پرسپوليس - استقلال ... من و امين و ابريمو دراز و ممدوووه دائم الگرم و ايمان کچل ... يه بنده خدايي هم قرار بود بياد اصلاً اصولاً بنده 90 درصد به نيت اين شخص شخيص پاي به استاديوم گداشتم ، ولي نميدونم به چه دليل تشريف نياوردن ! خدا داند ...
2 تا بيليط جايگاه رو دستمون باد کرده بود . ايمان رفت که بازار سياه رو استاد کنه ولي از بد شانسي زياد ، اون روز استقبال هميشگي از بازي دربي نشده بود و مجبور شدن بچه ها که همون 2 هزار تومن رو بفروشن بره .
وارد استاديوم شديم . خوب اصولاً بروبکس جايگاه ويژه هم همه پرپسوليسي بودن و اين خوب بود ! تا وارد شديم با اين شعار مواجه شديم : ادعا داريد شما قهرمانيد تو آسيا ( 2 بار ! ) ، پس چرا راتون ندادن آسيا ؟! ... اينم فيلمش
از اين لحظه به بعد جو استاديومي شد . ما هم جو گير ...
* راشون ندادن آسيا ، چه چيز بدي خوردن آبيا !! ... همه شعارا +18 سال بود . شعوري تو شعارا ديده نميشد . به خاطر همين موضوع بود که من هيچ گونه همراهي اي با تيفوسيا نکردم امين شاهده !
آقا بعد از اينکه گلومون پکيد ، يي هووو ديديم چن تا آمپلي فاير خدا واتي گذاشتن جلو ما و اين آغازي بود بر تبديل شدن استاديم آزادي ، به رقاص خونه آزادي ! ... آهنگاي کردي بندري ، دامبولي و انواع و اقسام آهنگا رو گذاشتن و ملت بي جنبه هم با حرکات موزون ، جواب ميدادن و بقيه ملت هم دو هزار تومني شاباش ميدادن و خلاصه جاتون خالي استاديوم رو گند برداشت ! ... اينم فيلمش
دو تا تيم وارد شدن و سر و صدا ها اوج گرفت . يکي يکي بازيکنا رو تشويق ميکرديم . کعبي بيشتر از همه ... يه عده از پرسپوليسيا انصاريانو تشويق ميکردن ، يه عده هم فحش نثارش مي کردن ولي خوب اين دو دستگي مقطعي بود و دوباره اتحاد پرسپوليسيا شکل گرفت ...
نکته ي جالب اين بود که وسط اون همه هياهو و سر و صداهاي وحشتناک استاديوم آزادي و جو قبل از بازي ، ايمان گرفت خوابيد !
نکته ي ديگر اينکه بنده از اون جايي که استرس فوق العاده اي داشتم ، قبل از بازي 3 تا ساندويچ که توسط مامان امين تدارک ديده شده بود ، خوردم
يه نکته ي ديگه اينکه تو کل بازي آقاي ممد خان هييييييييچ گونه سر و صدايي و هيجاني از خودش بروز نداد که نداد ... انگار اومده بود کنسرت موسيقي سنتي !! آخرشم نفهميديم پرسپوليسي بود يا استقلالي ؟ آدم به هر حال بي طرف هم باشه ، يه تکوني به خودش ميده !
پرسپوليسي ها طبق معمول جمعيتشون بيشتر از استقلالي ها بود و خوب بالطبع شعارا با هيجان بيشتر و قدرت بيشتري تو فضاي استاديوم آزادي طنين افکن ميشدن !
بازي مساوي شد ولي همه ديدن استقلال جز اوت دستي هاي عليزاده هيچ فرصت ديگه اي نداشت . هموني که فردوسي پور گفت ! استقلال اين فصل بيش از اندازه شانس آورد ...
بعد از بازي هم به دليل تعلل بيش از حد ، به هيچ ميني بوس ، اتوبوس و تاکسي اي دسترسي پيدا نکرديم ، در نتيجه مثل بدبختا نزديک به 10 کيلومتر رو پياده روي کرديم در حالي که هر 20 متر به ماشينايي که رد ميشدن التماس ميکرديم که ما رو سوار ميکردن ولي ... خلاصه بعد از 10 کيلومتر رسيديم به يه آبادي ! يه ماشين گرفتيم و رفتيم خونه ... شب سردي بود
پايان قسمت سوم سفرنامه !
پ ن ۱ : ماشين دار شدم . پرايد نقره اي ... اميدوارم از اين به بعد حداقل رانندگي خرکيم رو تعديل ببخشم !
پ ن ۲ : مدير محبوب ما ، حسن انصاريفرد !
پ ن ۳ : بعضيا چن وقتيه بدجور تو لک هستن ! احتمالاً دوباره عاشق شده !! ( صداي فحش شخص مربوطه رو الان دارم مي شنوم !! )