همه چيز با يه تلفن شروع شد . بعد از شاد بودن و دور هم بودن شب قبل با خونواده ، صبح مادر زنگ زد
- چطوري عماد ؟
- خوبم
- دو روز پيش خانوم جون ( مادر بزرگ ) بهم گفت به عماد بگو بيا ببينمش
- مامان به خدا گرفتارم از صبح تا شب ولي چشم ! امشب ميرم حتماً
- ديگه دير شده . خانوم جونت نصفه شبي تمام كرد !!
جاش خيلي خاليه . به خاطر مشغله كاريم هميشه كم ميرفتم پيشش اما هر وقت ميرفتم مفصل با هم صحبت مي كرديم . ماشالله تو اين سن و سال هم تيز هوش و نكته سنج بود واقعاً قابل افتخار بود . وقتي عمو ها از خارج ميومدن جلو اونا بهم تيكه مينداخت ! (( ها عماد بلكه عمو ها و عمه هات بيان كه تو رو ببينيم !! )) ميدونم اين حرفش هم به خاطر دوست داشتن نوه هاش بود ولي من ... خدا بيامرزدش . پاك بود و خوش قلب . ميدونم جاش تو بهشته
پ ن : مراسم تشييع جنازه خانوم جونم ، فردا پنج شنبه ساعت 9 صبح از بهشت صادق تا آرامگاه ابديش يعني امام زاده محمد باقر هست . همون روز ساعت 4:30 تا 7 عصر مراسمي تو مسجد جامع عطار برگزار ميشه .