هفته گذشته گفتيم بعد از يه مدت فشار کاري بزنيم بريم تهرون و بعد هم بريم شمال جهت رفع خستگي . اين شما اينم سفرنامه شمال ( روي عکسا کليک کنين ، عکس بزرگشو مي بينين )
صبح زود ساعت 5 به اتفاق حاج خانوم و اهل بيتش زديم به طرف آلاشت و شيرگاه در استان زيبا و سرسبز مازندران . از جاده فيروزکوه رفتيم . صبح زود بدجوري هوس بربري کردم و اين شد که طي يک حرکت انتحاري دو عدد بربري گرفتيم و اطراف فيروزکوه يه صبحونه مشتي زديم

رفتيم جلوتر و نرسيده به گردنه گدوک يه مزرعه قشنگ ديديم گفتيم بريم و حالي کنيم . ماشين رو زديم کنار و حمله ور شديم به مزرعه کنار . يه پيرمرد با صفا و يه گاو باحال و يه گله گوسفند

رفتيم کنار گاوه و مخشو زديم و دوست شديم . بعد از دوستي يه عکس يادگاري هم گرفتيم

اينم عکس دسته جمعي من و حاج خانوم و مزرعه !

کنار مزرعه هم ريل راه آهن بود . ما هم مثل راه آهن نديده ها يه عکس يادگاري هم با ريل گرفتيم .

البته بعد ها متوجه شديم که دقيقاً روي محل جيش دام و طيور نشسته بودم ... به هر حال رفتيم و وارد استان مازندران شديم . اصلاً هواي خوب و طبيعت زيباي شمال يه حس خوب و يه نشاط خاصي به آدم ميده . هيچ مسافرتي رو با شمال عوض نمي کنم . به پاس سکوت و آرامش دوست داشتني طبيعت شمال ، منم سکوت مي کنم و دو تا عکس بدون هيچ توضيحي ميزارم


اين سفر يه روزه بود و عصر برگشتيم . ولي همين يه روز خستگي چند سال رو از تن آدم بيرون مي کنه .
پ ن : راستي ! چن تا عکس هم از دوران جاهليت و مجرديم پيدا کردم . اين دو تا عکس مربوط به 18 آذر 83 و تمرين پرسپوليس در زمين ايران تايره . دو روز بعدش پرسپوليس با فولاد خوزستان بازي کرد و با گل علي دايي يک هيچ برنده ميشه ( مرسي آمار )

دايي : ببخصيد من يه سوال داشتم ! شما که تو وبلاگت به من ببخصيد توهين مي کني ، ببخصيد ( گ.. ) ميخوري با من عکس يادگاري مي گيري

يادش بخير چلنگر مترجم بگوويچ ... نامردا بهش مي گفتن بچه فيل ! ولي آدم خاکي تر و باحال تر از اين نديدم . بعد از تمرين گير داد که برسونتم خونه ما هم گفتيم نه نه اي بابا وسيله هست . بماند که به خاطر تعارف الکيم ، 5 ساعت بعد رسيدم خونه ... هي هي هي عجب دوراني بود !
پ ن ۲ : قلعه نوعي لات و بي شخصيت هم خيلي باحال تو برنامه نود اين هفته قهوه اي شد . اين جريان (( علي )) هم خيلي باحال بود . اينم فايل تصويريش ... علي ! ترتيبشو بده D: