باز محرم شد و عاشورا و تاسوعا و اون ماجراي غمگين دشت کربلا که تاريخ رو تحت شعاع خودش قرار داده ... صفايي که مراسم نوحه خوني و سينه زني بوشهري داره رو با هيچ چيز عوض نمي کنم . امسال هم مثل هر سال اگر سعادت داشته باشم ، تو اين مراسم شرکت مي کنم .
يکي از بهترين نواهاي مربوط به اين ماه رو همراه با شعرش تقديم به دوستام مي کنم . اين يکي با صداي گرم گراشي و اين هم با صداي دلنشين مير شکاري ... مرواتون همه سال !

ميان خيمه اي غمگين نشسته زينب نالان
دو چشمش منتظر بر در ، دلش در صحنه ي ميدان
دمي بگذشته و صوت حسين بر او نمي آيد
به گوش او فقط آيد صداي شيهه ي اسبان
صداي آه و افغان يتيمان صبر او برده
به کف آبي ندارد از براي آن همه عطشان
ز فرياد و ز افغان حرم شد محشري بر پا
ولي زينب کند اشک خود از چشم حرم پنهان
به خيمه دختري کوچک بود بي تاب بابايش
دمادم گيرد از عمه سراغ باب خود نالان
نميداند سوالش را چگونه بر دهد پاسخ
که او خود منتظر مانده که آيد خسرو خوبان
ميان خيمه اي ديگر شهيدان خفته اند در خون
يتيمان حرم بر آن به خون آغشتگان نالان
رباب از داغ اصغر اشک ريزان و پريشان است
لب عطشان اصغر کي شود از خاطرش پنهان
پر از اندوه و واويلا فضاي خيمه ها گشته
ولي زينب دلش فکر حسين و اين همه عدوان
زماني اينچنين بگذشت و صبر از دست زينب رفت
گهي خاموش بنشسته گهي ايستاده و حيران
نمي دانست چرا قلبش تلاطم ها چنين دارد
که گويي لحظه اي ديگر رود از پيکر او جان
برون از خيمه گرديد و به تلي مرتفع ايستاد
ورا يک صحنه اي جان سوز برابر گشته با چشمان
ميان قتلگه جسم پر از چاک برادر ديد
که از اسبش فرو افتاده و در خاک و خون غلتان
فغان از دل کشيد آنگه که با چشمان خود ميديد
به روي سينه مولا نشسته شمر بي ايمان
نهاده خنجرش جاي دو لب هاي رسول الله
کنار پيکر مولا نشسته فاطمه گريان
شتابان سوي ميدان شد پريشان زينب کبري
زني بر سر کشيدي ناله ها از سينه سوزان
چو مولا ديده زينب را که عظم مقتلش کرده
اشارت کرده برگردد به خيمه خواهر نالان
به خيمه رفته زينب در پي فرمان ثار الله
تنش تا خيمه بر گشته دلش چونان به در ميدان
نفس در سينه ها حبس و حرم مبهوت زينت شد
کسي آگه نبود از حالت مهنت کش دوران
سکوتي سخت و جان فرسا که بر آن خيمه حاکم بود
شکسته شد به يک لحظه ز آه و ناله نسوان
نميدانست چه گويد او که چشمانش چه ديده
و يا چون بر دهد تسکين دل غمديده نالان
ز ميدان اسب خونين چون به خيمه ديده تر آمد
به يک دم گشته آن مرکب غريق بوسه طفلان
نگون زين گشته خونين يال و مجروح است و بي صاحب
زند گه بر زمين سر را بريزد اشک از چشمان
غباري سخت بگرفته سر و يال پر از خونش
سکينه گويدش بابا کجا افتاده در ميدان
تو گويي بحر ماتم را نباشد ساحلي ديگر
اسير و مات توفانه ولا کشتي و کشتيان
قيام سرخ عاشورا تداوم يافته اما بود
به يک سويي زني تنها به يک سو لشگر عدوان